|
آدمهای دورو برم سفیدند لکه ندارند حتی خاکستری هم نیستند تا بینهایت سفیدند با رگه های نور
|
تا مدتی نا معلوم...
سکینه گفت خیلی وقته از خوندنت کف نمیکنم (از نامه ی میس پولینا به بعد) چرند و پرند هایی دارم ولی کف برانگیز نیستند لیکن عمومیشون نمیکنم....
بعدا نوشت:به اون ساعتی که زیر پیوند هامه نگاه کنید هین جا چپتون زیر آدرس وبلاگای خودتون،شش تا آدمک اجیر شدن که زمان رو نشون منو تو بدن، کدش رو از وبلاگ پرزیدنت مهشید دزدیدم،وقتی دیدمشون یه غم عجیبی گرفتم مث وقتی که اولین بار انیمیشن "el empleo" اثر Santiago Bou Grasso رو دیدم ....ضربه ی آخری که انیمیشن میزنه رو یادم اومد و به این فکر کردم که وقتی این شش تا آدمک ساعت رو به من نشون میدن من قراره نقش پادری رو واسه کی ایفا کنم..؟اگر نمیفهمین چی میگم این انیمیشن فوق العاده و 6 دقیقه ای رو نگاه کنید.
امروز در خدمت شما هستم با بحث بهار عربی و انقلاب های متوالی در کشور های عربی حاشیه خلیج فارس و غیر حاشیه خلیج فارس ،رسانه های ایران که به درستی که به راستگویی شهره اند اذعان داشتند که سر منشاء و جرقه این انقلاب ها انقلاب سال 57 ایران است همان انقلابی که در طی آن محمدرضا پهلوی را از قدرت بر انداختند ،محمد رضا شاه پسر رضا شاه پلوی بود که شاه مقتدری تشریف داشت،البته که عده ای لقب دیکتاتور را به وی اطلاق کردند که بررسی صحت و سقم این حرف در حیطه ی تخصص من نیست و تخصص من کلا بررسی مسائل سیاسی نیست چرا که میگویند سیاست بی پدر و مادر است گفتم بی پدر و مادر یاد (به ظاهر)دوستی افتادم به نام ارمیا که واقعا بی پدر و مادر بود. ارمیا نام یکی از پیامبران الهی است ولی دوست من پیامبر نبود ، به ظن خودش ژورنالیست بود و ذوب در ولایت حالا که از ذوب شدگی در ولایت گفتم بگذارید بگویم از بچه های پایگاه بسیج محل که اِند ِ ولایت مداری اند و مادرم دیده بودتشان که لش به لش ریخته بودند روی هم روز سیزده بدری فیلم گرفته بودند فرستاده بودند برای سالی تاک که سالی تاک هم یکی از برنامه های شبکه ی منو تو است و منوتو هم نام یکی ترانه های گوگوش خواننده پاپ ایرانی است ،گفتم خواننده یاد سوال همیشگی ذهنم افتادم که آیا به پلاسیدو دومینگو اُپرا خوان محبوب من هم خواننده میگویند؟؟؟اپرا در اصل نمایش همراه با آواز است و سبک موسیقی نیست، اصل اپرا نمایش است آواز اپرا خود میتواند سبک ها و گونه های متفاوتی داشته باشد مثلا سبک آن کلاسیک باشد و خود سبک کلاسیک تنها به موسیقی دوره ی کلاسیک(1750-1820) گفته میشود ولی اکثر موسیقی هایی که به آنان کلاسیک میگوییم اصلن کلاسیک نیستند؟ و اینکه لفظ کلاسیک اصلن کار لفظ سنتی را در موسیقی ما نمیکند گفتم موسیقی سنتی یاد استاد شجریان افتادم وه که چه صدایی دارند و چه سازهایی هم میسازند البته که در ساختن ساز کسی به پای استاد یحیی نمیرسد باید یکبار تار یحیی به دست بگیرید تا بفمید من از چه سخن میگویم اسم یحیی همیشه مرا یاد شهرناز یحیی دولت آبادی می اندازد ولی اشتباه نکنید این دولت آبادی با آن دولت آبادی نویسنده کلیدر نسبتی ندارد اصلا میدانستید کلیدر نام کوهی در استان خراسان است من یکبار با قطار به خراسان رفته ام ولی کلیدر را ندیدم شاید اگر با ماشین میرفتم میدیدم ماشین پدر من مدل اش زیاد بالا نیست ولی از آقای همسایه ی مان که بهتر است آخر ایشان ژیان دارند ......
خب دوستان امیدوارم کاملا درک کرده باشید که سر منشاء انقلاب های اخیر کشور ها عربی از کجا بود ....
پ.ن:میتوانستم
خیلی بیشتر از این حرف ها بنویسم ولی رحم کردم و حرف غلومی در رابطه با موجز نویسی را سرلوحه قرار دادم...![]()
دنیای سودی
داستانی درباره ی تاریخ آشپزی
از فاطیمســِتین کــُملدِر
سودابه سراسیمه از پله های آپارتمان بالا میرفت و به نامه ی آخر آشپز فکر میکرد که بوی سیب زمینی در حال سرخ شدن از خانه ی همسایه واحد یک و فسنجون از همسایه واحد دو اورا به اندیشدیدن به مسائلی چون بهترین سایز برای سیب زمینی و فرق سیب زمینی قیمه و سیب زمینی فرنچ فرایز و میزان گردو و مارک رب انار برای فسنجان انداخت و به پاکت سفید رنگ در دستش که صبح به صندوق پست افتاده بود نگاه کرد و با پرسش های آنروز آشپز مرموز مواجه شد:
چه وقت اگر به آشپز خانه وارد شوی کلافه میشوی ؟
چرا باید از قاشق چوبی برای هم زدن غذا در ظرف تفلون استفاده کرد؟
سودی فکر کرد که سوال ها خیلی راحت اند و او پاسخ آنها را میداند اگر وسایل اشپزخانه در جای خود نباشند و پخش و پلا باشند حتما کلافه میشود و اگر با قاشق فلزی هم بزند تفلون کف ظرف کنده میشود و ظرف خراب میشود و مادرش دعوایش میکند البته با خود فکر کرد که احتمالا دلایل دیگری هم وجود دارد که امروز حتما در پاکت یشمی پلنگی ای که عصر میرسد آشپز عزیز آنرا توضیح خواهد داد!
سودی جلوی آینه رفت و خودش را نگاه کرد و به اولین حرف های آشپز فک کرد که حالا دیگر پانزده ساله است و احتمال اینکه هر روز یک نفر برای بردنش از در بیاید هست و اگر آشپزی نداند فردا با مشکلات مهمی از قبیل سرد شدن شوهرش نسبت به محیط گرم خانواده و غر غر های مادر شوهرش و در نهایت طلاق مواجه خواهد شد و اینکه خیلی از دختران هم سن او اکنون در خواب غفلت به سر میبرند و با مسائل پیش پا افتاده ای از قبیل درس و فلسفه و مساوات حقوق زن و مرد و آزادی های سیاسی اجتماعی و حقوق بشر و اینها سر خود را گرم میکنند ولی خودش اینطور نیست و از این جهت به خود بالید! به چهره اش در آینه نگاه کرد که دوستش پارمیدا میگفت خیلی پسر پسند است و به برجستگی های روی سینه اش که جا داشتند خیلی بزرگتر این از این حرفا بشوند و و چند بار با خودش تمرین بله گفتن کرد :بلــــــــه ...با اجازه بزرگترا بلــــــــــه ..با اجازه پدر و مادر عزیزم و مادر شوهر مهربانم بلـــــــــــه... و بعد خسته شد و منتظر پاکت یشمی پلنگی ماند..
سودی عزیزم،امیدوارم از درس آشپزی خسته نشده باشی!
خب وقت نداریم مستقیم میرویم سر اصل مطلب!در نامه قبل راجع به شیرینی نارگیلی و لازانیا حرف زدیم که مباحث سنگینی به شمار میروند و دستور پخت های سخت و پر از مواد اویه داشتند و میدانم اندکی خسته شدی ولی یک آشپز خوب حتما شیرینی نارگیلی های نرم و لازانیا های چرب درست میکند،اینکه روی رسپی های سخت کار کردیم تورا با پدیده ای آشنا کرد تحت عنوان آشپزخانه ی کثیف و بهم ریخته .آن وقت است که تو کلافه میشوی و بی حوصله به آشپزی ادامه میدهی و یک آشپز بی حوصله هرگز بهترین دست پخت خودرا ارائه نمیکند ولی آشپز های خوب در طول تاریخ همواره روی این بحث کار کرده اند و امروز میخواهم تورا با اسطوره ی آشپزی شرق که یک آشپز طبیعی است آشنا کنم رزا منتظمی که آشپزی را به طور آکادمیک شروع نکرد ولی چند کلاس آکادمیک آشپزی را دایر کرد و کتاب بزرگ و ارزشمند هنر آشپزی را از خود به جا گذاشت.
رزا منتظمی
اسم اصلی رزا منتظمی فاطمه بحرینی بود و از آنجا که میدانی در مملکت ما کسانی که اسم های این تیپی دارند هیچوقت معروف نمیشوند نام خود را به رزا منتظمی تغییر داد مثل فاطیمستین کملدر که نام اصلیش فاطمه کمالی و علی اسقندیاری که نام خودش را به نیما یوشیج تغییر داد .رزا در امتحانات نهایی دوره ابتدایی بین مدارس دخترانه و پسرانه شاگرد اول شد. نخستین نسخه کتاب "هنر آشپزی" را در سال ۱۳۴۳ با ۶۰۰ دستور غذایی منتشر کرد. به گفته رزا نوشتن این کتاب بیش از ۲ سال طول کشید. آخرین چاپهای "هنر آشپزی" در دو جلد منتشر میشود و شامل بیش از۱۷۰۰ غذای ایرانی و فرنگی است.
رزا منتظمی نقل کردهاست که از سال ۱۳۳۷ در تهران کلاس آشپزی و شیرینیپزی داشتهاست و هزاران نفر در کلاسهای او شرکت میکردند. این کتاب در زمان حیات این نویسنده بیش از پنجاه بار تجدید چاپ شد. چاپ چهل و یکم «هنر آشپزی» در دو مجلد منتشر شده و بیش از ۱۷۰۰ غذای ایرانی و فرنگی را شامل میشود. کتاب رزا منتظمی در چند دهه اخیر در منزل بیشتر ایرانیها نگهداری میشود و از هدایای معمول به زوجهای جوان میباشد. این کتاب در سالهای جنگ هشت ساله ایران و عراق و دوران کمبود کاغذ و مشکلات چاپ در ایران، برای جلوگیری از فروش بصورت بازار سیاه، با "دفترچه بسیج اقتصادی" فروخته می شد. در هنگام خرید کتاب این دفترچهها ممهور به مهری می شد تا نشان دهنده آن باشد که خریدار سهمیه "هنر آشپزی" را دریافت نمودهاست. فاطمه بحرینی در سن ۸۷ سالگی و در ۱ آبان ۱۳۸۸ در گذشت.در حالی که در کتاب هنر آشپزی هزاران نکته ریز و درشت از هنر واقعی آشپزی بیان کرده و پاسخ بسیاری از مخاطبای فهیم را داده است برای مثال فرق اساسی بین پیمانه و قاشق غذا خوری و فرق بین قاشق غذاخوری و قاشق سوپ خوری را با میزان دقیق بیان کرده است رزا منتظمی در جایی میگوید اگر از هر موارد و یا وسیله ای در آشپزی استفاده میکنی بعد از اتمام کار خود در آشپز خانه رهایش کنی وحشتناک ترین آشپز خانه ی عالم از آن خود خواهد شد...آه که چه سخن عمیقی بود میدانی مفهوم اصلی و پیام عمیقی که از لا به لای واژه های این سخن بیرون می تراود چیست؟؟؟
اینکه هر گاه از وسیله ای استفاده میکنی آنرا فورا در جای اصلی خود بگذار این کار اصلا سخت نیست ولی یکی از سخت ترین کار های روی زمین یعنی جمع کردن آشپزخانه را برای تو سهل میکند خب به سراغ مبحث بعدی میرویم که بر خلاف تصور تو به رزا ربطی ندارد و نظریه ای راجع به آن نداشته و من دلیل آنرا از روی تجربیات عوام یعنی همان دانشمندانی که بیهوده در ازمایشگاه ها تلاش میکنند بیان میکنم تفلون از موادی تحت عنوان پلیمر ساخته شده که سازه هایی غول آسا هستند پلیمر در زبان یونان باستان به معنی غول آسا بوده و مولکول های این موادی که در تفلون به کار میرورد از همین پلیمر های ساخته شده و هنگامی که قاشق فلزی روی کفه ی این ظروف کشیده میشود این پلیمر ها از کف ظرف کنده شده و به داخل غذا میروند و از آنجا که سرطان زا هستند این حرکت حرکت بسیار خطر ناکی محسوب میشوند در ضمن در پی تکرار این عمل ظرف تو بسیار زشت شده و جهازت از نویی می افتد.امیدوارم در این نامه به اندکی از سوالات ذهن کنجکاو و کدبانویت پاسخ گفته باشم سودی تو آینده ی درخشانی خواهی داشت میبینم روزی را که مرا به شامی دعوت میکنی که خودت با دستان هنرمندت پختی!تا نامه بعد خدا نگهدار!
سودی رو تخت دراز کشید و به نامه ی آنروز فکر کرد و مطالب آنرا در ذهنش حلاجی کرد آشپز مرموز گفته بود آینده ی درخشانی خواهد داشت و از شامی حرف زده بود که سودی برایش خواهد پخت و از تصور این اندکی دلهره به دلش راه یافت ولی بعد به یاد توانایی ها و اتعداد ذاتی اش افتاد و دلهره اش بر طرف شد و به این فکر کرد که دختران دیگر چه بیچاره اند که هیچ آشپزی رموز آشپزی را برایشان بازگو نمیکند و برایشان نامه نمینویسد و بعد به بخت و اقبال خود درود فرستاد.
پ.ن:با تشکر از یوسـِـتین عزیزم از نوع گــُردِر امیدوارم که به کسی برنخوره این طور شوخی کردن با دنیای سوفی!اختصاصاً نوشته شد برای دوستان فلسفه دوست شاید دفعه بعد لذات فلسفه رو انگولک کنم!
متولد خواهم شد نوشت:صفحه ی کهنه ی یادداشت های مــــــــن گفـت دوشنبه روز میلاد منه!
اما شعر تو میگه که چشم من........

فرانسوای عزیزم
با امروز 117 روز است که از تو بی خبرم،برای خودم اندوهگین نیستم برای آبروی پدرم هم حتی نگران نیستم من تنها دلهره و نگرانی ام برای توست ،من از جبهه ها بی خبرم نمیدانم ما برتری یافتیم یا دشمن تنها دعا میکنم تنت بار دیگر آماج گلوله قرار نگرفته باشد،فرانسوا عشق من حتی دعا میکنم که ای کاش در فاحشه خانه ای در خیابان بیست و پنجم جنوب پاریس(همان که تعریفش را برایم کرده بودی) تن دخترک فاحشه ای را در آغوش گرفته باشی و آرام بر بستر نرمی لمیده باشی ولی سالم و استوار!
فرانسوا میدانستم میروی من همان بعد از ظهر تابستانی که لنگ لنگان به ایوان خانه مان آمدی و با نگاهی معنا دار و لهجه ی فرانسوی از حال پدرم پرسیدی که در شهر بود و مادر که به خانه خانم آنتونیدا رفته بود تا لباس سربازان را وصله و رفو کند و بعد دستانت را به موهایم کشیدی و گفتی که درخشش گندمزار هارا در آخر تابستان دارد میدانستم میروی.
عشق من قسم میخورم حتی روزی که تن نیمه جانت را به دهکده آوردند ومن در درمانگاه برای سلامتی تو و چند سرباز دیگر دعا میخواندم میدانستم که عاشقت میشوم و تو میروی.
من ساده لوح نبودم ،سرباز 21 ساله فرانسوی هرگز به خاطر عشقش به دخترکی 16 ساله و روس حاضر به ماندن دراین روستای دور افتاده نمیشد میدانستم میروی.
میدانستم میروی اما...
اما..
اما مگر هزار بار نگفتی دوستم داری؟
فرانسوا به خاطر نمی آوری روزی را که در اتاقک کوچک رختشورخانه لباس هایت را میشستم و مرا غافلگیر کردی و برای اولین بار بوسیدی و گفتی دیوانه وار عاشقم هستی؟
کدام پزشک نفرین شده عقلت را به تو بازگرداند عشق من؟
یاد داری عصری را که بالای سرت نشسته بودم و دعا میخواندم و بیدار شدی و کتاب دعا را از دستم گرفتی و گفتی از چه کسی سلامتی ام را میخواهی پولینای من؟من خدایی جز تو ندارم و دستم را نوازش کردی و گفتی شفای من در نگاه توست و در لب های تو، تن تو انجیل من است انجیلی که باید از بر شود.
چه شد که به خدایت کافر شدی فرانسوا؟کلام مقدس انجیلت را فراموش کرده ای؟
یاد داری نیمه شبی را که با لباس های خیس از رگبار تند بهاری خودت را از پنجره به اتاقم رساندی و گفتی تمام شب در فکرم بودی و اگر یک لحظه دیگر آغوشم را از تو دریغ کنم میمیری؟ فرانسوا نگران توام اگر بازهم نیمه شبی از یاد من دیوانه شدی، فرسنگ ها دورتر از من در پاریس و من نبودم چه؟فرانسوا نگرانم اگر بمیری چه؟
هرگز دلت برای من تنگ میشود؟
فرانسوا یادت می آید وقت هایی را از بوسدینم فارق میشدی و بعد هیجان زده میگفتی دوستم داری و بعد از فرط هیجان نمیتوانستی روسی حرف بزنی و به فرانسه چیز هایی تند و تند پشت سر هم میگفتی و مرا به خنده وامیداشتی؟؟؟
فرانسوا کدام زن در دیار خودت به حرف های عاشقانه ات لبخند میزند؟
یادت میاید تمام آن لحظه هایی را که من در آغوشت بودم و میگفتی بهشت چیست و من میگفتم جزای نیکوکاران و تو میخندیدی و سرت را درخرمن موهایم پنهان میکردی و میگفتی بهشت اینجاست پولینا در دستان من؟
بهشت تنم را به کدام برزخ و دوزخ فروختی؟
فرانسوا خاطرت میاید که از مراسمم سوگواری آناستازیا دختر خوانواده پیتروفسکی که به خاطر مرض نا معلومی مرد باز میگشتیم و در راه به تو گفتم اگر روزی زود تر از تو بمیرم چه میکنی و گفتی دنیا برایم بی تو حکم حبس ابد در سلولی بی مرز را دارد و دستت را به تفنگت کشیدیدی و گفتی مرگ را به حبس ابد ترجیح میدهم!؟
روح یاغی و عاشقت رام شده؟ در کدامین گوشه ی این سلول بی مرز انتظار به سر رسیدن محکومیتت را میکشی عشق من؟
گفتی بی من میمیری نگفتی؟
فرانسوا زنده ای؟
فرانسوا گفتم که نگران خود نیستم نگران پدرم و حتی آینده ی نا معلومم و مهر بی آبرویی ام نیستم تنها نگران توام تو اگر در جبهه ها با گلوله نازی ها نمیری در نبود من میمیری فرانسوا به خاطر خودت هم که شده برگرد!
. میس پولینا الکساندروفنا
پ.ن:تمام مدتی که این نامه را مینوشتم آداجیو از آلبینونی (Adagio / Albinoni) را زندگی میکردم(گوش میدادم) آداجیویی که شاید مثل همه آداجیو ها بود نرم و لطیف ولی باعث شد اشک بریزم و از عشقم به یک سرباز فرانسوی که ترکم کرده بنویسم. آداجیوی آلبینونی بی شک یکی از فوق العاده ترین شاهکار های عصر طلاییه موسیقی کلاسیک، دوره ی باروک است !یک ساعت و نیمی که برای فرانسوا نامه مینوشتم این موسیقی بود که با من بود و من را به واقع میس پولینای روس کرده بود!نمیدونم چرا شاید دیوانه شده ام ولی از همین لحظه انتظار جواب فرانسوای موهوم را میکشم!
توهم نوشت:من درخیالم با تو میرقصم فرانسوا نوک پنجه هایم زمین را لمس میکنند و با دستان تو آرام بالا میپرم و وقتی پایین می آیم محکم تر ازهمیشه من را میگیری و در گوشم میخوانی که تا ابد می مانی من با تو بالت میرقصم فرانسوا با همین آهنگ با همین آداجیو!
یحتمل من دیگه اون آدم قبلی نیستم....!
پ.ن:میخواستم یه شعر مناسبتی از میرزاده عشقی (عشقی واقعا!!!) بذارم ولی از اونجا که من دیگه اون آدم قبلی نیستم نمیذارم.
اندوه نوشت:برای روح سیمین و برای روح زن ..چه زیبا گفت ایزد بانو که "زن! كمي فكر كن! وقتي خيلي نرم شدي، همه تو را خم مي كنند. . . ." دلم میخواد مدل گریه کنای شهید شاهنامه تو سووشون برای سیمین زار بزنم و حتی برای خودم!
بزرگترین تشکر هارو نثارش میکنم!
پ.ن:یک نمونه از متن رو هم در ادامه مطلب گذاشتم برای کسانی که حال دانلود pdf رو ندارند ولی تو ادامه مطلب خبری از طرح جلد و اینا نیست گفته باشم.
اسکارنوشت:اصغر فرهادی دوست دارم...قد همه ی ذوق هایی که وقتی از سینما در میومدیم داشتیم از دیدن یه فیلم خوب...قد همه ذوق هایی که وقتی خرس طلایی گرفتی داشتیم...قد همه ی ذوقایی که وقتی مدونا گفت فِرام ایران اِ سپریشن داشتیم...قد همه داد و بیداد و پریدن بغل همایی که قتی فهمیدیم اسکارو گرفتی کردیم...قد همه غروری که بهمون برگردوندی...قد غم های اعلا تو "شهر زیبا"...قد دیونگی های مژده تو "چهار شنبه سوری"...قد اشکایی که با گوش دادن سانگ "فور الی" ریختیم...قد منگی ای که بعد از"رقص در غبار " داشتیم...قد جدایی نادر از سیمی قدر خود جدایی نادر از سیمین...اینایی که گفتم یعنی خیلی دوست دارم ..به خاطر این همه حس خوبی که تا حالا بهم دادی...مرگ من اگه یه نفر این همه تو زندگیتون بهتون حال بده بهش نمیگین دوست دارم؟؟؟؟یاد کارا بخیر میگفت زن اصغره!
ایران این روزها حرف که میزند بی اختیار گریه میکند.ایران همان دختر مکش مرگ مای اکبر است،همان اکبر که در جوانی بچه محل ها اکبر خالدار صدایش میکردند و بعد ها صدیقه را گرفت.آنهم چه گرفتنی از آنجا که صدیقه کشته مرده زیاد داشت و آقایش راحت به اکبر خالدار نمیدادش ناچار فراریش داده بود و حاصل این فرار یک عدد ایران پسر کش شده بود انگار که خداوند منان در آفرینشش هیچ قصوری را جایز ندانسته بود و به غایت تپل(توپ باحال)از آب درآمده بود .لامصب عزب خفه کن بود مناطق گرم و جنوبی اش هوش از سر بنی بشر میربود و شمالش هم دست کمی نداشت ،القصه که سالهای دور که ایران خانم ما به سن 14-15 رسیده بود و به اصطلاح "رسیده بود" شبی نبود که یکی از بچه های محل شب را بی خیالش سحر کند و از همه پدر سوخته تر هم علی زاغی بود پسر چشم آبی و موبور محل که میگفت نسبش به انگلیس ها میرسد و یحتمل زر هم میزد .این علی زاغی ناکس بدجور توی نخ جنوب ایران فرو رفته بود و بیخیالش نمیشد و به هر شامورتی ای بود ایران را زد و اکبر هم که غیرت درست حسابی نداشت دختره را سپرده بود دست این زاغی فلان فلان نشده که بچه محل ها دور از چشمش روباه صدایش میکردند بس که جنسش خراب بود.یک مدت مدیدی با ایران خانم ما حال عظمی را میبرد و البت ناگفته نماند که یک رقیب تیر هم وجود داشت تحت عنوان حبیب ترکه که بالا تنه پسند بود میگفت هرطور شده این ایران را طوری تور میکند که نفهمد از کجا خورده و همان هم شد.این حبیب ترکه ی قزاق هم جیب مبارک اکبر را پر کرده بود تا میتوانست از ایران ما نوش میگرفت و سر تقسیم اراضی با علی زاقی دعوا داشت ولی آخری ها راضی شده بودند و به نسبت مساوی از شمال و جنوبش کام میجستند(قرارداد 1907) تا اینکه اکبر خالدار فکر شوهر دادن ایران به سرش زد و اولین شوهر هایش الحق بد نبودند ولی از درد رقبا و کشته مرده های ایران یا دق میکردند یا کشته میشدند یا میگذاشتند از محل میرفتند.ایران ما کلی شوهر عوض کرد خوب آمدند بد رفتند بد آمدند بدتر رفتند و این وسط چیزی که به جا ماند یک مشت یتیم گشنه بود که با مادر هرجایی و پدران بی غیرت و بی ثبات رشد دیمی میکردند . ایران تمام آن سال ها گریه نکرد ولی این روزها گریه میکند .شوهر کرده و شوهرش ولش نکرده توله هایش گفتند زن این جبار بشود آخر فکر میکردند تحفه ایست بهتر از بابای قبلیشان ممد رضا خان ولی هیهات !مرتیکه تریاکی ایران را ول نکرد هیچ کرایه اش هم میدهد به اون یارو چشم بادومیه که عوضش جنس بگیرد یا یا به اون یکی همسایه عربه یا همان حبیب ترکه که این روزها بدتر هم شده و پولش را هم حتی نمیدهد.ایران این روزها گریه میکند بچه هایش زجه میزنند.تریاکی عوضی دخترانش را میفروشد و پسرانش را کتک میزند ایران این روزها بیشتر از همیشه گریه میکند ...ایران هرجایی شده و گریه میکند...ماها که بهتر از همه میدانیم گذشه اش را ماها که میدانیم ایران چه بود و چه شد....زیباییش را ندیده ایم ولی خوانده ایم و شنیده ایم.....او اینروزها از درد مرتیکه مافنگی و هرجایی شدندش و زخم بچه هایش گریه میکند...مادر من ایران گریه میکند.....مادرمان ایران خیلی گریه میکند.......
پ.ن:پست 43 داستان عاشقانه به صورت کاملا اتفاقی 43 تا کامنت دارد خودم هم الان دیدم و کلی حال کردم!!!!
تمام عاشقانه هایم را دورن کوله ی خالدارم میریزم همان که زیپ جلو اش در رفته و دوان دوان با لنگ های درازم پله هارا دوتا یکی و بعضا سه تا یکی طی میکنم و در سنگین فلزی را باز میکنم و بعد انگار که از خطر جسته باشم خودم را از پارکینگ به بیرون پرت میکنم .هوای سرد و کثیف و سنگین را قورت میدهم . بعد سراسیمه به شیوه شرکت کنندگان در مسابقات حرفه ای پیاده روی سرم را پایین می اندازم . خیره به کفش هایم قدم های تند و منظم برمیدارم .چمن ها را هم لگد میکنم .گربه ی چرک و لاغر سر راهم را هم (ناخواسته) میترسانم و بعد خودم را در عرض 54 ثانیه ناقابل به اتوبان میرسانم و عکس جهت ماشین ها به سمت پل هوایی راه میروم. تند میروم. سرم پایین است . دست هایم راهم تا ته جیب هایم فرو کرده ام و به پوتین های مردانه ام نگاه میکنم که شلوارم نصفه نیمه در آن فرو رفته . دور از جان گاو مثل گاو به سمت ماشین هایی که از رو به رو میایند میروم بی آنکه ببینمشان. هر از چند گاهی بوق ممتدی ناچارم میکند سرم را بلند کنم ولی زیاد در این حالت نمیمانم. 201 ثانیه بعد روی اولین پله پل هوایی ام پله ها را دوان دوان و با صدای زیاد بالا میروم و از آن جایی که مردم اینجا بسیار متمدن اند خیالم راحت است که تا ساعت ها کسی این دور و اطراف پیدایش نمیشود. نرده های سرد پل را میگیرم و سرم را مثل کسانی که حالت تهوع بهشان دست داده پایین خم میکنم . با دستانم میله هارا سفت میچسبم چند ثانیه مخلوطی از دود اگزوز و کثافت و اندکی اکسیژن وارد ریه های خرابم میکنم، سرفه هم نمیکنم (مژک های سلول های مجاری تنفسی ام از کار افتاده و حساسیتشان کم شده نسبت به دود و ذرات "معلق".) دستانم را از میله های سرد میکنم (به فتح ک)و به سختی زیپ کوله ام را باز میکنم. دست های لاغرم یخ زده و توان کشیدن زیپ را ندارد سرم را توی کوله میکنم و نفسش میکشم. بوی کاغذ استفاده شده و های بای و عطر کاغذی اشانتون مترو میدهد. کاغذ هایم را نگام میکنم و بعد ته کیفم را با دستانم میچسبم و تخلیه اش میکنم روی سر ماشین هایی که به سمت شهر زیارتی قم و یا شاید دیگر شهر های جنوب تهران روانه اند، باد و سوز سرد کاغذ هارا تا خیلی آن طرف تر میبرد و چند تاشان هم روی شیشه ماشین ها میچسبند انگار که بغض داشته باشم چشم هایم خیس میشوند و چانه ام میلرزد ولی خودم بهتر از هرکسی میدانم که تقصیر سرمای استخوان بترکان است .
فردای آنروز گزارش میشود که مرد سی و چهار ساله ای زیر پل هوایی نرسیده به ترانسفو در جاده قدیم قم عاشق شد. جزئیات عشق وی به شرح زیر است. او عاشق مادر زن 61 ساله ی سرطانی خود شد که برای شفا گرفتن به قم میبردش این حادثه هنگامی رخ داد که مادر زن مریضش روی صندلی عقب پژو 405 مدل 84 اش خواب بود و او به آرامی رانندگی میکرد که ناگهان برگه ای سرشار از خط خطی های متمادی به شیشه جلوی ماشین میچسبد .وی برای خلاص شدن از شرش از برف پاک کن کمک میگیرد ولی در واپسین لحظات یه کلمه نحس از آن برگه را میخواند و احساس خطرناک عاشقی میکند .سراسیمه اطراف را مینگرد و معصومیت چشمان بسته ی مادرزن 61 ساله اش دیوانه اش میکند. تمام این اتفاقات در 4و 16 دقیقه عصر سه شنبه رخ میدهد!
بعدا نوشت:یکیشون گفت شاید عصب سمت چپ صورتتو قطع کنه یکیشون گفت شاید یه حفره تو سینوست ایجاد شه یکیشون گفت کار من نیست یکیشون گفت ریسکش بالاست یکیشون گفت باید بری پیش متخصص فک و اینا وآخری گفت من زورمو میزنم اگه شد که شد .نشدم یه روز از صبح میای پیشم فکتو باز میکن(جراحی خفن)درستش میکنم و الان نه عصب سمت چپ صورتم قطع شده نه سینوسم سوراخه نه منفجر شدوم نه نازا شدم نه ایدز گرفتم ونه آینده نا معلومی پیش رومه فقط یه سوراخ 1 سانتی تو دهنم هست و یه گاز استریل خونی و یک جفت چشم که اندکی خیس شدند از فرط درد.
انفجار نور نوشت:روح منی مقوااااا.....بت شکنی مقواااااااا
زهرا هیچوقت تجربه نکرده است،لیلا کهنه کار است،علی را ذوق زده میکند،نرگس از آن میترسد،محمد رضا سیگارش را ترجیح میدهد،آیدین بار اول ساعت ها گریه کرد،نگار ذاتا معرکه است،هستی لاف میزند،سیاوش دودره است،برای مانی از هوا واجب تر است،شهرام هرگز ایده آل نبوده،حسام به آن فکر میکند،مرتضی میگوید برایش مهم نیست اما همه میدانند که هست،نازیلا میخواهد بهش فکر نکند اما سخت است،شیرین دست پاچه میشود،شهره زیادی به خودش اطمینان دارد،احسان شاعرانه با آن برخورد میکند،الناز دیوانه وار دوست دارد،ایلیا همیشه میخواهد،آکو ترک کرده،فریبا میداند چه میخواهد،فریده سرخ میشود،امیرحسین بدشانسی آورد،مهرداد به حرف مادرش گوش میدهد،امیر علی کشته مرده آن است،هانیه تکلیفش را روشن کرده،ناهید حرفش را میزند،حسین حضمش نمیکند،میلاد شک دارد،ایرج دوست دارد،سینا موهبت الهی میداندش،علیرضا با حماقت خاصی راجع بش حرف میزند،بیتا موذی است،عاطفه فورا قضیه را میگیرد،نسیم تقاصش را پس میدهد،برای لیلی البته که ساده نیست،مانع پیشرفت وحید شد،هادی در به در دنبالش است،مینا لام تا کام حرف حرف نمیزند،سهیلا آب زیر کاه است،برای نرمین بود و نبودش یکی است،مهسا به طرز عجیبی فوق العاده است،زهرا هیچ وقت تجربه نکرده است.
پ.ن:با تشکر از ولف عزیزم از نوع وندراچک!
پ.ن.ن:جای خالیتون تو چشه کارا و غلومی کاش بازم بنویسید و یا کاش به قول شاباجی کارا مشغول کتابش باشه!
راس ساعت 12 سر و کله شان پیدا میشود!گاهی فقط یک نفر میاید اما اکثر اوقات 4 5 نفری در طول شب میایند و میروند. "دیشب از همه شب ها شلوغ تر بود" اول از همه سالوادور آمد دیرتر از همه هم رفت!با توک عصایش به در زد و صدایش را صاف کرد بعد با بزرگترین خنده ی روی زمین وارد شد شروع کرد اسپنیش بلغور کردن که اخم هایم در هم رفت و بعد با انگلیسی لهجه داری گفت تو کی میخواهی اسپانیایی یاد بگیری میس پولینا( این اسم را فیودور رویم گذاشته بود)لبه ی تخت نشست و گفت میبینم که تنهایی دوشیزه!پتویم را کنار زد و دستم را گرفت و بلندم کرد پرده را کنار زد یک دشت بزرگ بود سراسر سورئال گفت با من میرقصی؟گفتم خوابم میآید مستر دالی!گفتم چه خبر گفت ونسان سلام رساند گفت امشب نمیاید و من ناراحت شدم چون میدانم اگر من پانسمان گوشش را عوض نکنم کس دیگری اینکار را نخواهد کرد!سکوت کردیم تا صدای قدم های سنگین محمدعلی به گوش رسید لبخندی بر لبان من و سالوادور نشست! جمالزاده در را باز کرد و وارد اتاق من شد خودم را در آغوشش رها کردم و گفتم دیر کردی سید و بلافاصله فیودور در درگاه در ظاهر شد و جیغ کوتاهی کشیدم و گردنش را فشار دادم و اوهم با لهجه خفن روسی گفت دلم برایت تنگ شده بود میس پولینا!نفر بعد کسی نبود جز نیما با سرفه ی سنگینی وارد شد و اول از همه دست محمدعلی را فشرد سپس سمت من آمد و دستش را بوسیدم و احوال م.امید را جویا شدم گفت دربهشت هم از زمستان میگوید این مهدی! بعد گفتم در راه کسی را ندیدی؟ گفت به گمانم جروم دیوید سالینجر هم بعد مدت ها کنج بهشت نشینی هوس شب نشینی به سرش زده آسته آسته به این سو روانه بود!اندکی بعد حکیم عمر خیام در را باز کرد و گفت برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم زان پیش که از زمانه تابی بخوریم!تعظیمی سویش کردم و گفتم یا شیخ منت به سر ما گذاشتید گفت این اجنبی هایی که هر شب میایند اینجا مجابم کردند! سالینجر هم رسید و بی حوصله کرنشی به جمع کرد گفت این مرتیکه آرژانتینی هم پایه ثابت این جمع است؟گفتم کدام مرتیکه گفت همین بابا چه گوارا!گفتم ارنستو؟آری گاهی سر میزند!گفت چه خوب !(من هیچ وقت رفتارش را درک نکردم )!
من دیشب با پیرمرد هایم تا پاسی از شب مشغول بودم و نیمه های شب بود که ارنستو هم رسید و راهش ندادم تا اینکه خاک لباسش را بیرون از در تکاند و وارد شد و خاکستر های سیگار برگ کوبایی اش را همه جا میریخت و با چکمه روی تخت راه میرفت آخری ها ماکیاولی هم آمد و از اول تا آخر صمم بکم نشست (شاید از لهجه ایتالیاییش خجالت میکشید) و چیزی هم نخورد حتی، ولی پیر مردها بسیار سروصدا به پا کردند از همه چیز سخن گفتیم از قصر سالوادور در بهشت و همسایگی اش با خیام که تا صبح پارتی میکند و خواب از سرشان ربوده و میدان ظهیرالدوله جنت اعلا و بچه های با صفایش و موج ادبیات آوانگارد اوژن یونسکو و آلبر که در بهشت هم دست ازین جنگولک بازی هایشان برنداشتند و فریدون فرخزاد که دیشب کنسرت داشت و فرانتس کافکا که با حشرات سر و کله میزند و بتهوون که گوش هایش میشنود ولی حوصله پیانو اش را ندارد خلاصه از همه جا گفتیم و سالینجر هم با لحن غر و غروی همیشگی زیرلب گفت مگر این داریوش مهرجویی گذرش به این طرف ها نیافتد گفتم چرا؟ گفت: حرومزاده بی اجازه از اثر من فیلم میسازه یکی نیست بگه اگه قرار بود به کسی اجازه بدم به این فیلمسازایی میدادم که صبح تا شب پی اجازه دنبالم میدوییدن گه مغز،هوی ارنستو سیگار نداری؟ ایرانی های جمع سرشان را پایین انداختند و سالوادور برای عوض کردن بحث مرا بلند کرد و گفت میس پولینا امشب باید برقصد با سالسا چطوری و نیما گفت تازه بحث گرم شده آقای دالی سالسا باشه واسه وقت دیگه !ارنستو ازفیدل کاسترو گفت و اینکه چقدر حرصش را در میاورد و حکیم عمر از محمد علی به خاطر معصومه شیرازی تشکر کرد و من نیما را بوسیدم و لبانم را به گوش فیودور داستایوفسکی چسباندم و گفتم تو را باید مینداختند زمهریر هوای بهشت برایت زیادی گرم است فیودور!سالوادور دالی گفت بهشت بر روس جماعت واجب است به خصوص اگر نویسنده هم باشند میس پولینا و خیام خندید و محمد علی ادامه سیگار سالینجر را کشید و فیودور جامش را به سلامتی همه بچه هایی که نیستند بالا برد و همه گفتیم نوش!
پیرمرد ها یکی یکی خداحافظی کردند و من گونه شان را بوسیدم و از دم در راهیشان کردم به مقصد بهشت سالوادور آخرین نفر بود مرا در رخت خواب گذاشت و پتویم را تا زیر چانه بالا کشیدو با همان انگلیسی لهجه دار گفت شب سردیست میس پولینا پتویت را کنار نزن و زبری سبیل هایش گونه ام را قلقلک داد و وقتی سالوادور در را بست خدا از پنجره تو آمد و یواشکی در بستر سردو نمناکم خزید!من دیشب تا صبح در آغوش خدا بودم!"دیشب از همه شب ها شلوغ تر بود"!
صبح همه چیز یادم بود ولی میدانستم بازهم در خیال های فراباورم غلط زده ام و حتی خاکستر سیگار ارنستو را هم دیدم و ایمان نیاوردم به ضیافت های شبانه ای که در اتاق 12 متری ام در جریان است!
پ.ن:پیرمرد ها خودشان میایند بدون هیچ دعوت و عنایت خاصی از سوی من حتی من هرگز از سالوادور دالی نخواستم که زودتر از بقیه بیاید یا بیشتر از همه بماند!از سالوادور بهتر خیلی وجود دارد در این بهشت با وسعت و مالیخولیای شدید من!
پ.ن.ن:خارج از هرگونه تعصب بخوانید!این ها بت های زندگیم نیستند تنها کسانی اند که دیشب به دیدنم آمدند!"دیشب از همه شب ها شلوغ تر بود!"
پ.ن.ن.ن:در ابتدا اسم این نوشته "دیشب از همه شب ها شلوغ تر بود" بود!
پ.ن.ن.ن.ن:خاتون مرا بخوانید!(دوستان هی گفتن خاتون تویی باید بگم خاتون هفت قلعه دوستمه خواستم بخونیدش همین من خاتون نیستم)میس پولینا الکساندرو فنا
بیست بار فندکش که مثل پیراهن بازیکنان بارسا آبی اناری است و یک اف سی بی زرد رویش حک شده را روشن میکند و هربار فقط گاز بیرون میاید فندک پلاستیکی بیخاصیت را پرت میکند روی میزو با سیگار خاموش گوشه لبش حرف میزند و ضمن حرف زدن حواسش به سیگار وینستون نخی 200 تومنی اش هم هست که مباد روی زمین بیفتد و خاکی شود!
_بت گفته بودم یه خروس داشتم چهل تاج کله سحری میخوند مو به تن آدم سیخ میکرد بهش عجیب عادت کرده بودم تا اینکه یه روز نمیدونم کدوم حرومزاده ای باش ور رفت یه ادایی سرش در اورد که وقت و بی وقت میخوند صب میخوند ظهر میخوند نصفه شبا ،نصف شبا قیامت میکرد تا صبح میخوند میدونم یه کاریش کرده بودن که اون ریختی شده بود روزا کمتر میخوند کلبعلی هم خونه نبود بابای خدا بیامرزمو میگم دم غروب میومد خونه. تو کارخونه ذوب مس کار میکرد شب میرسید خونه سرشو میذاشت زمین بخوابه خروسه شروع میکرد خوندن یه روز طاقتش طاق شد گفت ایندفه این خروس انس منست نصفه شبی خواب منو نصفه کنه مادر گلوشو با تیزی وصلت میدم دو سه شب همین طور بیدار موندم نوکشو با انگشت میگرفتم نخونه تا اینکه آقاننه عمه ناتنی بابام به دادم رسید گفت اگه ماتحتشو با روغنی چیزی چرب کنم دیگه نمیخونه میگفت خروس جماعت واسه خوندن باد تو غبغب میندازه و اونوخ میخونه اگه ماتحتش چرب باشه باد تو سینش از ماتحتش فِسی خالی میشه و خلاصه به تجویز آقاننه سه شب باسن خروس چهل تاج خوشگلمو وازلین مال کردم و شب چهارم یادم رفت ولی خروسمم یادش رف بخونه یا که نه اصن یادش بود ولی از مرغا خجالت میکشید که هر شب جای چهچه قشنگش باد ماتحت کادو پیچ میکرد بهشون میداد خروسم بعد چل روز ملول شد خروسم دق کرد خروسم مرد بیچاره از نخوندن!(دستش رو ریشای تازه درامده اش و چروکای خیلی عمیق کنار لبش حرکت داد و سیگارش را از جایی که به لبش وصل بود برداشت و تو دستش گرفت و نگاهش کرد)
_حکایت یارانه های ما حکایت همون وازلینه تا میخواد صدامون دراد ماتحتمون رو با وازلین چرب میکنن من میترسم از اون روز چهارم که دیگه ماتحتمون رو چرب نکنن و مام یادمون بره که میتونستیم فریاد بکشیم میترسم از اون روز از اون بی فریادی عجیب میترسم!
چیزی نگفتم چیزی نداشتم که بگویم کمی با لاک انگشت کوچکم که از چهارچوب ناخن ام بیرون زده بود ور رفتم و با ناخن انگشت اشاره ام کندمش و همانطور که سرم پایین بود فندک فلزی ام که در انبوه وسایل کیفم گم شده بود را پیدا کردم و روشنش کردم و جلوی سیگارش که دوباره گوشه لبش بود گرفتم و هر دو آه کشیدم ولی نفس او هنوز دود آتش حرف هایش را داشت!

اینم از خودنگاره من به دعوت دوستان این بازی سلف پرتره رو درش شرکت کردم که از وبلاگ توکا شروع شد این ها اشیا مورد علاقه من هستن که عکسشون رو گرفتم و این عکس سلف پرتره منه!
بنده هم از تمام دوستان دعوت میکنم که شرکت کنند و یک سلف پرتره مخلوط با طبیعت بیجان از خودشون به جا بذارن!
من به ترتیب از بالا راست:یک چاقو که دستش رو بابابزرگم خودش تراشیده_رواننویس فابرکاستل0.7_خودنویس نمیدونم چی چی که جوهرش تموم شده_رواننویس0.5 پینبال_دیلی نوشت های فاطیما کمالی انتشارات چهارپا (آخراشه باس یکی دیگه بردارم)_عینک بابا بزرگم_کارت عضویت انجمن مخترعین ایران که درشو گل بگیرن ایشالا(کارت شناسایی جمع و جوریه همیشه باهامه)_پیپ بابام که از وقتی ترک کرده من بلندش کردم_ یک عدد انگشتر با سنگ سرمه ای که دزدیه_عکس بابا بزرگم_بیگانه آلبر کامو به نمایندگی از همه کتابام_ موبایل قزمیتم که اس ام اس دادن باش خیلی راحته_ فلش مموری اچ پی با آویزش_ خودکار پارکر(عاشقشم اصن)_ساعت جیبی بابابزرگم_رژ لب قرمز مدا_ دفتری که توش یه چیزی مینوسم تحت عنوان "حکایت بدانجا رسید که..." پرتره جین هبوترن روشه_یک تکه چوب که بوی خوبی داره ولی شانس نمیاره_سنگ یشم آویز گردنبند حسنک بم داده_ کارت مترو که رنگ و روش پریده_تمبر محمد رضا شاه_گوله ژسه بازم کار دست حسنکه_ عروسک گوسفند نق نقو ئه شاون د شیب(به نمایندگی از یه نفر)_پاک کن فابر کاستل-گوشواره های چش نظر دار_لاک زرشکی!
پیر ما گفت:خطا در قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد(حافظ)
خالق اف تکیه به عرش کبریایی اش زده بود و همه ی بر و بچ هم در جای جای کاخ جلوس کرده بودند از جبرائیل پاشا بگیر تاا میکائیل افندی و ملا عزائیل و شیخ احمد جنت اوغلی و اسرافیل بیک و حتی موسیو ابلیس. حوریان مکش مرگ ما وغلمان های بادی بیلدینگ رفته هم در کاخ می پلیکدند و به خالق اف و بچه ها شراب ناب و فاکهه اعلا میدادند .چندی از حوریانی که وصفشان کردیم هم عهده دار جمع کردن و پخش کردن ژتون و کارت بلک جک،و چیدن مهره های تخته بودند.از صبح 5 دست تخته زده بودند که 4 دورش را خالق اف برده بود که سه دورش مارس بود و درمجموع میکند 7 دور برد و آن یک دست هم که ملا عزرائیل برد به خاط آوانس تابلوی خالق اف بود که تقلبش را ندید گرفت،6 دست هم بلک جک زده بودند که آن هم به همین ترتیب بود در مجموع حوصله ی خالق اف عجیب سر رفته بود.
یک ساعتی بود که کسی چیزی نمی گفت و تنها صدای کفش های پاشنه دار حوریان و تلق تلق برخورد ظرف ها به گوش می رسید که خالق اف سکوت را شکست و ابتدا با صدای آرام شروع به گفتن چیزهایی زیر لب کرد:کارش هفت روز ناقابل است روز هفتم هم یک ورژن اش را خلق میکنیم (رفته رفته صدایش بالا میرفت)به او میگوییم که شعور دارد و سرکارش میگذاریم خودمان هم از این بالا نگاه میکنیم و های های میخندیم(تقریبا داد میکشید) حوصلمان هم سر جایش میاید هر کدام از شمارا هم عهده دار یکی از کارهایشان میکنیم از این بیکاری خلاص شوید مثلا تو جبرائیل پاشا تو با بعضی از آنها، فقط بعضی که ما میگوییم از طرف ما حرف میزنی قضیه خیلی مرموز و باحال میشود.هوی ملا عزرائیل تو جانی که بهشان میدهیم پس میگیری (عزرائیل بنای غرغر میگذارد) خیلی هم خفن و باحال است پستت غر نزن ملا.میکائیل افندی تو راپورتشان را به صورت مکتوب به سمع و نظر ما میرسانی در یک کلام آنتنی.یا شیخ جنت اوغلی مایه مزاحشان میشوی حرصشان میدهی و سالهای سال همراهشانی(لبخندی بر لبان شیخ مینشیند و چروک کنار چشمانش عمیق تر میشود)خوشحالم که پستت را دوست داری عزیزم.اسرافیل بیک با حال قهر گفت: پس من چی؟خالق اف کمی فکر کرد و گفت:تو برو جلو بوق بزن!اسرافیل به حالت قهر لبانش را جمع کردوخالق اف گفت:مزاح نکردیم اسرافیل بیک تو بوق قیامت را بزن آنهم دوبااار!
و بدین ترتیب همه بچه ها طبق عادتی که به جان نثاری و پاچه خواری داشتند بنای به به و چه چه گذاشتند و به فکر وایده خلاقانه خالق اف احسنت و آفرین گفتند غیر از موسیو ابلیس که فرنگ رفته و دنیا دیده بود عاقبتش را پیش بینی میکرد ولی در نهایت سخنانش به مزاج خالق اف خوش نیامد و رانده شد .خالق اف در آخر به او گفت:هوی اگر راست میگویی یه کاری کن مخلوقان ما حرف مارا گوش نکنند و از این حرفا! موسیو شیطان هم سری تکان داد و رفت!
ملا عزرائیل گفت خاطرتان را مکدر نکنید ایشان هیچ غلطی نمیتواند بکند و با بشکن او حوریان با قر به وسط کاخ آمدند جملگی آغاز آفرینش بزرگ خالق اف را جشن گرفتند!
"و خدا همچنان در عرش کبریاییش نشسته و های های به ما میخندد"
پ.ن:این جمله آخر را به یکی از دوستانم گفتم وقتی به شدت گریه میکرد ولی او نفهمید من از چه سخن میگویم آنگاه فکر این نوشته به سرم زد با تشکز از صادق عزیزم از نوع هدایتش!
بعد از مدت ها دلم غذا میخواست رفتم سر گاز دیدم یکم برنج یخ زده از ظهر مونده با روغن ماسیده و چند تا تیکه مرغ درب و داغون(به جهت استعمال دیگر اعضای خانواده)و دو سه تا دونه سیب زمینی (از اون غذا ها که من دوست دارم سرد و آش و لاش)یه قاشق ورداشتم و تکیه دادم به گاز طبق عادت معهود یه پامو دادم بالا عین فلامینگو(در این حالت خاص بنده کف پای راستم رو کمی بالاتر از زانوی پای چپم میذارم و از پشت، کمر به پایینم به شکل پی لاتین درمیاد)بگذریم داشتم دلی از عزا در میاوردم که سر و کلش پیدا شد دید من دارم خیلی با اشتها میخورم کرمش گرفت:آبجـــــی(ایه آبجی روخیلی باحال میکشه ) تاحالا شده سرما بخوری بعد خلطت خونی بشه؟ اولش دوزاریم نیفتاد یه اه گفتم دیدم نیشش باز شد بعد فهمیدم هدف شومش چیه گفتم آره آره چطور مگه؟؟ گفت هیچی همینجوری!دویید رفت بعد دو دقیقه دیدم داره به حالت یورتمه میاد گفت :وقتی اسهال میگیری چی؟تا حالا شده اسهال خونی بکنی؟ با دهن پر گفتم:اممم... نه یادم نمیاد!دقت کرده بودی وقتی مرغ میمونه سرد میشه خوشمزه تر میشه؟ گفت: الان از این چیزایی که بهت گفتم حالت بهم نمیخوره یعنی؟ با حالت تهوع نهان و چهره ای بشاش گفتم:نـــــــه باید بخوره؟ من در حال عادی یک پنجم اون غذارم نمیتونستم بخورم ولی برای کم کردن روی این نصفه آدم و محقق نشدن نقشه های شیطانیش نصف بیشترش رو خورده بودم گفت:دروغ میگی! گفتم:نه! گفت :چرا میگی! گفتم اگه حالم بهم میخورد که الان نمیتونستم بخورم! حرصش درومده بود گفت:الان آروغ میزنم نتونی بخوری! گفتم:تا تهش میخورم! یهو یه آروغ گنده زد! من تا تهش خوردم و بهش گفتم به منم یاد میدی آروغ گنده بزنم ؟؟؟؟ یکم نگام کرد از فرط حرص گریش گرفت!بعد گفت همه مرغای سردی که گفتی خوشمزه تره رو خوردی گفتم اوهوم بیشتر حرصش گرفت!
نتیجه اخلاقی:مردم آزاری همیشه نتیجه منفی نداره و بد نیست گاهی نتیجه عکس میده و اینکه اگه آدم همه چیز رو حتی کرم ریختن های معصومانه و حرف های چندش آور برادر کوچیکش رو به نداشتش دایورت کنه خیلی حال میده و حتما همیشه نتیجه مثبت داره!(ن.ک:آخرین فلسفه فاطیماییستی)![]()
پ.ن:یکم مرغ سالم و پخته تو یخچال بود دادم خورد، انقدرام یزید نیستم هرچند حالش بهم خورد و گفت خیلی بد سلیقه ام و هیچیم حتی غذا خوردنم مث آدمیزاد نیست!
بعدا نوشت:کارامازوف رو بستن و حرص منی که حرص ملتی رو درمیارم در آوردن دلم میخواد کلی فحش اف دار و با صدای بلند داد بزنم!شعری که ادامه مطلب گذاشتم از اسماعیل سالاری عزیزمه که برای مقام عظما سروده ولی به تمام دلهایی که برای آزادی این مرز و بوم می تپند تقدیم کرده! ![]()
وارد اتاق خوابی که میشوی دو تخت خواب یک نفره و یک تلوزیون 21 اینچ پاناسونیک تنها وسایل آن هستند که به چشم میایند و یک دختر ژولیده با چشمانی ورقلمبیده و یک عدد شلوارک گشاد طوسی و 2 راس ساق پای لاغر که از توی شلوارک کهنه بیرون زده و یک تاپی که یکروز سفید بوده و الان به رنگ دوده است با بازو های لاغر و سینه های چروکیده جلوی تلوزیون پاناسونیک چهار زانو نشسته به قدری نزدیک به تلوزیون است که برای دیدن آن ناچار گردنش را کلی به عقب خم کرده و انگار که مسخ شده باشد با دو دستش مچ پاهای لاغرش راچسبیده و به سخنان رهبر فرزانه اش گوش فرا میدهد و یک کاسه که انگار تویش پر از کشمش سیاه(پلویی) است کنارش قرار دارد و او هر از گاهی یک دانه بر میدارد و در دهان میگذارد دختر هرگز نمیفهمد که آنچه میخورد ساس تخت خواب است نه کشمش سیاه!
پ.ن:این نوشته خیلی برام ارزشمنده خواهشا بفهمیدش خواهشا!
طریقی نوشت:من دارم میمیرم حلالم کن!
احسان نوشت: سبزی بهار/حرکت زلال جویبار/پچ پچ نسیم/پیش گوش های کوهسار/مال تو !
در رویایم برای تو شعر گفتم ولی به زودی گمم میکنی!
مینا نوشت:امروز خوب نبودم تو خوبم کردی مرسی که انقدر خوبی!
و او نوشت:وااااااااااااااای ماهو ببین!*
من میخواستم
نازیلا را در آغوش بکشم و بگویم چای آشغالو باهم میخوریم،دست طریقی را بگیرم و بگویم نمیمیری، به چشمان احسان نگاه کنم و بگویم ماه های آخری ماه های سرد/ ماه های آذری ماه های درد مال من، به مینا لبخند بزنم و بگویم ایضا"!
.
.
.
و او.......چه کنم که حتی در چشم هایش هم نمیتوانم نگاه کنم من میخواستم به او بگویم چشمانت را ببند و نگاهش کنم و وقتی گفت چه میکنی بگویم ماه رو میبینم!
اما.....
من نوشتم:آره چای سرد رو باهم میخوریم!
:نترس به این زودیا نمیمیری!
:ما ها ی آخری ماه های درد مال من!شب خوش!
:ایضا"!
و
:پیداش نمیکنم انگار تو آسمون نیست!
(لعنت به این تکنولوژی)
پ.ن:چقدر شوکولات ام اند ام و راننده تاکسی هایی که صبح کله سحر محسن نامجو میذارن و آقای دکتر بخشوده و خیلی چیزای دیگه رو دوست دارم!
پ.ن2:در راستای داشتن لبهایی همواره خندان لازم دیم که این خبر جانگداز را به هم میهنان عزیزم گزارش کنم که ساعت 3 بامداد امروز کودک درون آیت الله جنتی پس از هفته ها در بیمارستان بستری بودن بر اثر کهولت سن درگذشت روحش شاد یادش گرامی!![]()
توضیحات*:آنشب ماه به طرز عجیبی در اواخر ماه قمری قرص کامل و نارنجی رنگ بوده و اوشون از دیدنش تعجب کردند!
توضیحات:(همه ی دیالوگ ها در یک شب اتفاق افتاد)
یکی از سیاست های این نظام دیکتاتوری اشاعه این باور است که شادی حرام و قبیح است و غم و غصه پسندیده و جایز، به طوری که اگر مشتی جوان در جایی جمع شوند و شادی کنند و لبخند هم بر لب داشته باشند بی شک مرتکب فعل حرامی شده اند ولی اگر همان مشتی جوان تو سر خود بزنند و گریه کنند اجرشان با خداست!
برای مثال اگر شما و بچه ها در یک بعد از ظهر تابستانی به پارک بروید و آب بازی کنید جاسوس، احمق ، فتنه گر، مزدورعوامل بیگانه و در نهایت خیلی خاک تو سرید ولی اگر در یک شب دل انگیز پاییزی به مهدیه تهران بروید و حدادیان عر بزند و شما لخت شوید و توی سر خود بزنید سرباز امام زمانید!
شما باید در هر حال غمگین باشید چرا که این حکومت اینگونه تسلط بشتری روی افکار شما دارد از سوی دیگر اگر معترضید و فکر میکنید که دارد به شما ظلم میشود بازهم افسرده اید چرا که از وضع موجود ناراضی هستید و اگر صدایتان دربیاید جایتان در اعماق کهریزک است و انتم فیها خالدون!
اما حرف من این است حالا که آقایان از مشتی جوان خرسند تا این اندازه در هراسند و از یک روشنفکر و مصلح اجتماعی افسرده هم کاری بر نمیآید بیایید انقدر سرخوش و خوشحال باشیم که چشمشان در بیاید و تا فیها خالدونشان بسوزد بیایید تمام افسردگی ها و ناکامی هایمان را به یه جایی دایورت کنیم (اگر هم مونث اید به نداشته تان دیورت کنید حالش هم بیشتر است )بیایید بلند بلند بخندیم بیایید پیج جوک جنتی را لایک بزنیم بیایید هی جوک بگوییم و اول همه حرف هامان یک"ایشالا هر وقت حکومت عوض شه..." بگذاریم بیایید از دونقطه دی
بیشتر استفاده کنیم بیایید خوش بین باشیم!
به خداوندیه خدا که نتیجه اش بیشتر خواهد بود از غم و غصه و گوشه عزلت گزیدنی که در انتها فقط روحمان را تخریب و در اوج جوانی پیرمان میکند ،به جان مادرم نتیجه اش بهتر خواهد بود به خداااا!
"بیایید قهقهه بزنیم"
پ.ن:در ضمن خودم میدانم که فضای این پست با قبلی زمین تا آسمان مغایر است و قبلی غم بود این یکی خرسندانه!اما باید به این نکته که پست قبلی شخصی و این یکی اجتماعی است و ایندو هیچ ربطی بهم ندارن و اینکه الان ۸ روز گذشته و آدم مگه نمیتواند در ۸ روز فاز عوض کند هم توجه کنیم مگه نه؟![]()
صدا میپیچه تو مغزم:تاب تاب عباسی خدا منو نندازی هاهاهاهاهاه خدا منو نندازی (طنین جیغ بچه ها میپیچه تو سرم)فاطمه فاطمه محکم بشین هووووو هوووو خیلی تنده نه؟سرت داره گیج میره؟ پیاده شو دیگه نوبت منه خاله خاله خاله اسدی فاطمه از چرخ و فلک پیاده نمیشه نوبت مائه بهش بگین پیاده شه!فاطمه از چرخ و فلک پیاده شو برو تاب تاب عباسی تاااااب تااااب عبااااااااااااااسی تااااب تاب عباااسی.......
چشم هامو باز میکنم آب میچرخه و من هنوز سردمه!دست هامو نگاه میکنم دستبندمو باز نکردم درش میارم میگیرمش تو دستم اب میریزه روش و شبیه اشکای کسی که بهم دادتش میشه.چشمامو میبندم هنوزم صداش یادمه!
دلم میخواد پرتش کنم تو سوراخ احساس گناه میکنم. به مریم گفته بود نمی دونم چراا هنوز هم حس میکنم نمیتونم به هیچکس دیگه فکر کنم و روحم داغون تر از این حرفاس حوصله شکست ندارم یادمه وقتی مریم داشت اینارو از زبونش واسم تعریف میکرد لرز گرفته بودم پسرک بیچاره بعد دو سال هنوز هم ....زهرا همون اول گفت بچس ولی من خر..همون مدت کم هم انقدر تو روحیه اش تاثیر گذاشته بود... مرگ بر من!
سرم رو میذارم رو کاشی ها موهام قاطیه آب ها میشن و میچرخن آب موهامو با خودش میبره بازهم خاطره.چشمامو میبندم: دی دی لی دلا لا لا لا لیدی لی للالای لیدی للی هوووو هووو هووو هوهوهوهوهوووووو هو هو هوهو زلــــــــف بر باد مده تا ندهی بر باااادم نــــــاز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم.... _فاطیما کلتو بکن تو ماشین میزنه بهت کلتو میکنه هاااااا..... _نه خیالت راحت به این زودیا از دستم راحت نمیشی...... می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر.... _سینا گم شدیم نه؟؟ _نه نشدیم! _چرا شدیم الان پنجمین باره از اینجا رد میشیم این ینی گم شدیم! _بیخیال غصه نخور پیدا میشیم پیدا میشیم.پیدا میشیم.... تو فعلا زلف بر باد مده به این کارا کاری نداشته باش...
سرم رو از رو کاشی ها بر میدارم چشمامو باز میکنم سعی میکنم پاشم سرم گیج میره دستمو میگیرم به دیوار شامپو رو بر میدارم میریزم رو موهام!کفها میریزن رو زمین چرخ میخورن میرن تو سوراخ دلم میخواد همه خاطره هام مثل این کف ها از لای موهام برین پایین و برن توی یه سوراخ سیاه! دلم میخواد آلزایمر بگیرم دلم میخواد هیچی یادم نیاد دلم میخواد چشامو ببندم و وقتی باز کردم ببینم توی یه شهر شولوغم و حتی اسم خودمم یادم نمیاد واز خاطره های نمناکم خبری نیست و دستم تو دست کسیه که نمیدونم کیه فقط میدونم باید سرمو بگیرم بالا تا ببینمش و عمیقه مثل یه اقیانوس عمود !
پ.ن:لال مونی گرفتم گلوم باد کرده هیچی ازش رد نمیشه شدم مثل یه پاکت خالی ساندیس که هزار نفر از روش رد شدن و 3 نفر هم نی زدن توش شیره جونشو مکیدن هیشکیم به فکر این نیست که از زمین برش داره لااقل باهاش ساک دستی درست کنه! (سه تا آمپول زدم که به شتر ماده میزدی رم میکرد ولی من هیچی نگفتم بغضم نکردم)
چقدر دریایت مواج است امشب محبوب من!
بالا و پایین میروم در تو!
ناگه مرا در خود فرو میبری و آهسته در گوشم نجوا میکنی:
خاکستری رنگ تو نیست!
و من هیچ میشوم!
انگار دستت گوشت و پوستم را رد کرده و اکنون در روح من است!
انگار انگشت اشاره ات را در روحم کرده ای و هم میزنی!
و آنگاه که انگشتت را بیرون میکشی سر گیجه میگیرم !
و گم میشوم!
در آشوب روحم و در دریای وجودت!
وقتی به خود می آیم میبینم همه جا سفید است همه ی آدم های دور و برم سفیدند،سفید تا بی نهایت با رگه های نور!
پس از انقلاب نوشت:مدت ها بود میدونستم دیگه هیچ چیز خاکستری نیست و همه جا پر از نوره یه نوره سفید فقط منتظر یه حادثه و بهونه بودم که دیگه خاکستری نباشم ( دست تو اون بهونه رو به من داد)تا بی نهایت مدیون توام اقیانوس عمود من!
پس از انقلاب نوشت2:از کلیه دوستان گرامی خواهشمند است اسم وبلاگ بنده رو در پیوند های وبلاگشان به نام جدیدمان تغییر دهند!
حال غرض این کمترین از این همه روده درازی چه بود کنون خدمتتان عرض
میکنم که ای آحاد ای ملت بیدارو بفهم و همیشه در صحنه مرگ من این تن بمیره
یک ثانیه به عزت و شرفمان بیاندیشیم (اندیشیدید؟)چقدر ارزش دارد؟3000000000000
تومن نه اصلا شما بگو شونصد هزار میلیارد تومن؟؟(که حتی شونصد برابرشم به بنده بدهند حاضر به ماچ کردن محمود نخواهم شد) چگونه میتوان 70 میلیون (اصلا 60 میلیون با یک حساب سر انگشتی میگوییم 10 میلیون
نفر فحش نمیدهند که 5میلیونشان دست بر همان کاسه ی بزرگ داشتند و 5میلیون
هم ذوب در ولایتند که باز هم غیر مستقیم دستشان در همان کاسه است)داشتم
میگفتم که چگونه میتوان این میزان فحش و فصیحت و نفرین را به جان خرید
چگونه؟؟؟به عزتمان بیاندیشیم گاهی.گاهی نه بیشتر!
پ.ن:مصلحت نظام در این است که قضیه را کش ندهید آبروی کشور در میان است!
پاره ای از سخنان امام(!) خامنه ای در باب اختلاس 3000000000000 تومانی در ایران!(تقدیم به تو که می خوانیم و میکُشانیم و من خوب میشناسم تورا)
جوابیه ای به شعر سیگار آقایx (به درخواست خودش اسمشو برداشتیم)حرکتی به یاد زنده یاد فروغ فرخ زاد
--------------------
آرزویم همه آن بود که لااقل خودکار تو باشم
تماما" در دستان تو باشم
در جیب پیراهن تو باشم
جان به لب رسیده تو باشم
تا بکشی جان از لبانم
تا حس کنم هرم دستت یواشکی
----------------------
ول در دستان تو شوم
تا جوهر ندهم هاه کنی مرا
تا تو گرم کنی مرا
روح بدمانی مرا
جان ببخشانی مرا
و من هیچ آه از سر لذت نگویم
--------------------------
سپس شیره جانم بریزی بر کاغذ
آرام گیری
جانم بمکی و خلاصم کنی
---------------------------
آرزویم همه آن بود که جوهر خودکار تو باشم
پیش چشمان تو باشم
تجلی افکار تو باشم
جان دهم تا آرام گیری
ومن هیچ آه از سر لذت نگویم
----------------------
کاش من خودکارتو بودم
تا تو مرا میفشراندی
و جهان را با من سیاه میکردی،با من
و تنها من
در میان دستان تو بودم
تا تمام کنی مرا
و آرام کنم تورا
و من هیچ آه نگویم
--------------------------
کاش من رواننویس پارکر تو بودم
میان انگشتان تو بودم
تا مایه ژست تو بودم
لم داده در گوشه جیب تو بودم
معلق ته کیف تو-پشت گوش افتاده تو-مایه افه ی مهندسی تو بودم
تا تو تمام کنی مرا
"بی هیچ بهانه"
تا تهی گردم
تا پلاستیکی بی مصرف و غیر قابل بازیافت گردم
"تنها به یک بهانه"
آنگاه که تمامم کردی
رهایم کنی
شاید ته کیف تو مااندم
نگاهم کنی و من به یک باره پس از نگاهت هیچ شوم
روانه سطل آشغال شوم
و هیچ آه نگویم
کاش خودکار تو بودم
کاش
کاش
پ.ن:اصل شعر در ادامه مطلب موجود میباشد
دو تا غم دارم یه چیزی اونور تر از قمبل!
نخست به اولی میپردازیم با هزاران شوق و ذوق به امید پسر شمس الله خان روانه آذربایجان شدیم!
اول روز او را ندیدیم گذاشتیم به حساب اینکه بد موقع رسیدیم و او یحتمل هم اکنون در صحراست!
دوم روز او را ندیدیم گذاشتیم به حساب سر به هوایی و به موقع در چشمه و پشت پنجره ظاهر نشدن خویش!
روز سوم بازهم نبود گفتیم که ما از شانس بی بهره ایم!
روز چهارم داشتیم از دلهره و دلتنگی هلاک میشدیم از دختر همسایه سراغش را گرفتیم چیزی بروز نداد اندکی سوال پیچش کردیم در نهایت گفت از یک هفته بعد از رفتن شما غیب گشته اما بر غبتش روایت ها وارد است:
روایت اول:پسر شمس الله هنگامی که سرانجام عشقش به تو ناکامی شد سر به کوه و صحرا گذاشت!هنوز هم کسی از او خبری ندارد!
روایت دوم:آقای پرزیدنت احمدی نژاد به او هزار متر زمین در زعفرانیه داده و او هم تراکتور و گاو و گوسفند را برداشته و به تهران مهاجرات کرده دارد تو زعفرانیه کشاورزی میکند!تا در هوایی که تو در آن نفس میکشی نفس بکشد!!!!!!!!
روایت سوم:او دارد برای جلب توجه تو و تبدیل شدن به مرد ایده آل تو ادامه تحصیل میدهد بدجوری هم ادامه تحصیل میدهد لیسانش را جهشی خوانده تز فوق لیسانسش تموم شده منتظر است از اول مهر سر کلاس دکترا بشیند!
روایت چهارم:فهمیده که تو فردی علاقه مند به اصلاحات اجتماعی و صاحب نظر در سیاست تشریف داری لیکن وارد اپوزیسیون شده و پس مدتی اورا به جهت راه اندازی جنبشی با اهداف براندازانه دستگیر کردند و هم اکنون دارند در کهریزک از او مرد میسازند!
روایت پنجم:او به پشمش نبود که به تو نرسید فرداش رفت خاستگاری دختر داییش و هفته بعد با برپایی جشنی باشکوه رفتند سر خانه زندگیشان اما دختر داییش که از آن پاچه پاره هاست گیر داده که باید بریم تهران زندگی کنیم لیکن او هم رضایت داده و در زیباشهر یا قرچک خانه خریده و الان هم دارند انتظار پسر کاکل زریشان را میکشند!
که البته با اینکه میدونم نه شما انتظار شنیدشو دارید نه خودم باید اعتراف کنم نه روایت اول نه دوم نه سوم نه نه حتی چهارم نه حتی چهاارم دقت کنید چهارمی هم درست نبود و خیلی به طرز غیرقابل باوری روایت پنجم درست بود باورتون میشه؟من خودمم تا عکسشو ندیدم باورم نشد!حالا عکسرو قراره همون دختر همسایه برام میل کنه هروقت رسید میذارم ببینید!
حالا غم اونور تر از قنبل بعدی!
یه چیزایی هست تو زندگی که انگار طلسم شده زور میزنی زور میزنی تا بهش برسی و وقتی زور زدن هات نتیجه میده و بهش میرسی یا پیداش میکنی بعد یه مدت احساس خوشبختی و رضایت یهو تالاپی ریده میشه تو همه احساس خوش بختیت(به هیچکس مربوط نیست که من بی ادبم و از الفاظ ناشایست استفاده میکنم دلم میخواد دموکراسی چی میشه پس کو آزادی بیان؟)حالا این تالاپی ریده شدن میتونه با کمک حضرت عزراییل صورت بگیره یا اینکه با دستانه شخص خودت و دستان پشت پرده که از تقدیر و سرنوشت پول میگیرن به آخر برسه!این داستان خیلی زیاد اعصاب بنده رو خورد خاکشیر "نمووووووده" دلم میخواد انگشت وسطم رو به همون دستان پشت پرده،مزدوران تقدیر نشون بدم که به اربابشون مخابرش کنن! خیلی تخیلی شد نوشتم نه؟اما اگر ذره ای و هوش و بصیرت داشته باشید یا اینایی که گفتم رو براتون اتفاق افتاده باشه خوب میفهمین چی میگم!اگرم نفمیدین اصلنه اصلن هیچی رو از دست ندادین !همین رو بگم که همه این چیزا و اون دوتا غم قنبل بدجور داره بهم فشار واردمیکنه!

اینم پسر شمس الله و همسر محترمه!
پ.ن:این عکس توسط فریده کمالی عزیزم از یه جفت کفتر عاشق و گمنام در یکی از روستاهای شمال کشور انداخته شده!
دوستان ریدیف شده امشو داریم میریم کوهستان سرزمین مادری!
ایشالا تا دو هفته دیگه نیستیم!
اگه پ.ش پیداش شد که دیگه تا ابد نیستییییییییییییییم!:d
اما در خلال همین دست و سوتا یه غمی داریم بسی قمبل هم اکنون داره خفمون میکنه!
همه این دو هفته تو نیستی و تو این بی ارتباطات سر کردن رو نمی دونم چه شکلی تاب بیارم!(مخاطب خاص)
پ.ن:چرا همه فکر میکنن اسم پست باید به محتوی پست ربط داشته باشه؟؟؟؟؟؟
پ.ن2:اگر اینو خوندی...........خوندی دیگه!(مخاطب خاص)
من نیز چون آنم چه از خود بیخود گشته آنکه نه توانی دارد نه احساسی نه عشقی
از پنجره تاکسی بیرون رو نگاه می کنم یه جفت لب از برایم غنچه میشن!سعی میکنم از آینه بغل خودمو نگاه کنم نمیشه راننده هه یه پیرمرد دوست داشتنیه سایه بون رو میده پایین میگه اینتو خودتو ببین!نگاه میکنم میگه نترس خوشگلی!از جایی که باید پیاده شم کلی دور میشم تازه یادم می افته باید پیاده شم!پیرمرده میگه خدا به همرات لبخند میزنم میرم میرم میرم اونقدر میرم که پاهام به ذق ذق می افته مغازه دار ها بهم سلام میکنن یکی میگی بفرما یکی میگه در خدمت باشیم و من همچنان میرم و میرم تا به مقصد کذاییم میرسم و پام رو میذارم رو سنگ فرش و باد کولر میزنه تو صورتم آدمای آشنا از کنارم رد میشن یکی میاد میگه hi lady in red لبخند میزنم
یکی دیگه رد می شه میگهhello charming archduchess !لبخند میزنم و چشمامو میبندم
کلاس تموم میشه میشینم تو اوتوبوس برمیگردم سمت خونه تو اوتوبوس با ناخن می افتم به جون لاک دستهام انقدر غم تو وجودمه که دیگه نمی تونم به نگاه های مشتاق تو مردونه لبخند بزنم!صدای مادام butterfly میره تو مخم بعد حس میکنم از درون خالی شدم پاهامو میبینم که شروع به تغییر شکل میکنن و من اندک اندک پروانه میشم یه عالمه پروانه ی زرد که از لای پنجره اوتوبوس بیرون میرن وچیزی که به جا میمونه یه مانتوی قرمز
روی صندلی اوتوبوسه!
پ.ن:این پست مال چند هفته پیشه اون موقع اوضاع فرق میکرد الان دیگه خالی از عشق و احساس نیستم!
پ.ن ۲:از مرد های چاق قد کوتاه با عینک دودی باریک وزنجیر کلفت طلا و ماشین شاسی بلند مشکی باید بترسید!از مرد های ابرو برداشته و دماغ عمل کرده و بچه خوشکل باید چندشتون بشه!با مرد هایی با ظاهر معمولی و با پرستیژ ترجیحا دکتر یا مهندس باید ازدواج کنین!و در آخر مرد های لاغر و قد بلند و عینکی و مو فرفری و روشنفکر رو باید دوست داشته باشید البته میل خودتونه می تونین عاشقشون هم بشین!
پ.ن3:هاااااان؟الان باید از همین تریبون شرمساری خودمو اعلام کنم؟؟؟نه آقا جون از این خبرا نیس اون ممه رو لولو برد!
زهرا:دوست داری تا ابد باهاش حرف بزنی!
شهره:دوست داری برات بزنه زیر آواز توهم زیر زیرکی گریه کنی!
فریده:دوست داری بهش تکیه کنی!
نرگس:دوست داری باهاش راه بری بی هیچ حرفی!
فرزانه:دوست داری نگاش کنی!
حدیثه:دوست داری موهاشو بکشی!(عاشق این حرکته موهاشم ناز و کوتاس آدم رو وسوسه می کنه)
مینا:دوست داری وقتی با کفشای پاشنه دار خرامان راه میره نگاش کنی!
حسن:دوست داری دفترچه خاطراتشو یواشکی بخونی و حض کنی!
سینا:دوست داشتی فحشش بدی !
علیرضا مهرابی:دوست داری تا آخر دنیا برات ساز بزنه!
ارمیا:دوست داری به شر و ور هاش گوش کنی!
نرمین:دوست داری بغلش کنی وباهاش سالسا برقصی!
فرناز:دوست داری باهاش دعوا کنی در حالی که خیلی دوسش داری!
یاسر:دوست داری به همه بگی دوسش داری!بیشتر از اونچه که داری!
محمد صادق بزرگ:دوست داشتی ببینیش و ستایشش کنی!
محمود:دوست داری وقتی سیگار میکشه دعواش کنی!
معصومه:دوست داری گازش بگیری!
محمد مهدی(جوجه خروس):دوست داری ببریش بیرون براش آیس پک بخری اونم وقتی شپش تو جیبت پشتک میزنه!
مهدیقلی:دوست داشنی بشینی رو پاش برات شعر بخونه!
لیلی:دوست داری به خاطر همه کسل کنندگیش بخوابونی زیر گوگشش!حیف نمی شه!
نازیلا(خاتون7قلعه):دوست داری همه دیلی نوشت هاشو با جون و دل بخونی!
ايرج:دوست داري همه تنهايياشو تنهايي از بين ببري!!
در آخر دوست داری یه راهی پیدا کنی به همششون بفهمونی از ته دل دوسشون داری
به خصوص اموات داخل لیست
پ.ن:عكساي دهمون رو گذاشتم تو ادامه مطلب پست قبلي!
چه خوب کاری هم کردیم مخیله مان کمی رنگ آرامش به خود دید!!!
روحمان تازه گشت از بوی پهن و علف تازه!!!
تنمان آفتاب سوخته گشت برنزه نه ها!!!
آفتاب سوخته!!!عین زنان روستایی!!!به آن مرتبه رسیدیم که بعد از ۲ ۳ روز دیگر به چشم دختران دم بخت روستا غریبه نبودیم و گه گداری در چشمه ظرف هم میشستیم!!!(آخی یاد باد!!!!)
البته با یک تفاوت با دختران که آنهم در نیت و انگیزه بود سودای شوهر در سر نداشتیم که از دل و جان بشوریم!!!
هفته ای را بی تلوزیون اخبار ماهواره و اینترنت و موبایل سپری کردیم که چقدر هم حال داد!!!
لهجه مان کمی تقویت شد البته در تند حرف زدن کمی مشکل داشتیم و ملت را به خنده وا می داشتیم ولی بازهم کلی پیشرفت کردیم!!!
کلی علف و گیاه از کوه کندیم که جملگی برای تمدد اعصاب آب روی آتش اند!!!
تازشم تازشم پسر بزرگ شمس الله خان از مادرمان اجازه گرفت با دست گل و شیرینی خدمت برسه هرچقدر اصرار ننه جانم کردم که بگذار بیایند یکم بخندیم نذاشت گفت ما آبرو داریم یه وخ یه چیزی میگی !!!!
اه چه بد چیزی است این آبرو!!!!
اگر میگذاشت بیایند یه حکایت جالب هم برای گفتن در چنته داشتیم!!!
تازشم تازشم پسر بزرگ شمس الله خان ۲ تا تراختور و یه اسب و ۳خر و ۴۰ تا گوسفند و ۵ هکتار زمین و در آخر هم یه پیکان ۵۷ سفید داشت اه چه لگدی به بخت خود زدیم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آنقدر کره و عسل و گوشت تازه گوسفندی تناول کرده ام که اگر بچلانیم همه اینها به علاوه گویون یقوردی ازم خارج میشود این آخری بد چیزی است لامصب!!!!
همه اینها به کنار گوجه سبز هاو آلبالوهای مفتی را بگو که بالای درخت زدیم به بدن!!!!
چه رویای کوتاهی بود چه زود تمام شد از همه ی چیز های که مرا وادار به بازگشت به این دودکده کرد از ته اعماق وجودم متنفرم!!!!
پ.ن:یعنی پسر شمس الله تا سال دیگر برایمان صبر میکند ؟؟؟خدا کنه بکند!!!
پ.ن:شاید مقادیری عکس از روستای کوهستانی مادری گذاشتیم!!!بستگی به میزان تقاضا دارد!!!
در آخر یاشاسین آذر بایجان به خصوص تبریز و حومه
و این حرکت بسیار بسیار کوچیک رو که برای شناساندن نیمای بزرگ انجام دادم رو نثار روح بسیار بسیار بزرگش می کنم.

تکه کلامش این بود:"مثل سیمون دوبوار و ژان پل سارتر".
از همه اندیشه های سارتر و دوبوار ،واژه های دلهره ،انتخاب،مسئولیت و اصطلاح سنگین ضرور ناممکن را یاد گرفته بود.
اولین تجربه اش زندگی مشترک سه ماه ای با یک هم دانشکده ای شهرستانی بود که بعد ها فکر کرد از روی بی جا و مکانی به او رو آورده است.
با هر مردی که آشنا می شد از زندگی آرمانی زناشویی آزاد ولی همراه با مسئولیت حرف میزد.
حالا هر شب وقتی کنار خیابان می ایستد تا از میان انبوه ماشین هاییی که جلوش ترمز میکنند یکی را انتخاب کند به خودش می گوید :شاید این یکی معنی زندگی زناشویی آزاد ولی همراه با مسئولیت را بفهمد.

پ.ن:من ننوشتم کار یه کهنه کاره!
پنج شنبه نوشت:دیروز روز بزرگداشت حکیم عمر خیام بود خاک بر سرم که انقدر دیر اقدام کردم برای احترام به آن بزرگوار در وبلاگم هم اکنون برای جبران این کوتاهی تا کمر خم میشیم پشت میز کامپیوتر ۵ بار تا ۶۰ میشمریم بعد راست می شیم!!!دوست داشتید می تونید شمام انجام بدید!!!!